تبليغاتX
خونه تنهایی من

خونه تنهایی من

خدایا!من اگر بد کنم،تو را بنده های خوب بسیار است،تو اگر مدارا نکنی ،مرا خدای دیگر کجاست؟!

دلم تنگ شده واسه نوشتن.

بالاخره یه روز میام مینویسم دیگه

به امید اون روز...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 0:10  توسط سنجاقك  | 

 

خودم هم نمی دونم چه جوری شد که بله گفتم و متاهل شدم.

اما اینو می دونم که خیلی دوستش دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 20:21  توسط سنجاقك  | 

 

دارم تصمیم می گیرم بزرگترین تصمیم عمرم را.

شریک زندگیم را انتخاب می کنم و سرشارم از تردید و نگرانی.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 22:56  توسط سنجاقك  | 

 

آقاي همکار عاشق دوستم شده و هيچ جوري هم قصد بيخيال شدن نداره،جواب دوستم يک "نه"قاطعانه بود.اما آقای همکار سمج تر از این حرفهاس.نمیدونم کی گفته و چرا گفته "دل به دل راه داره".هر چه آقاي همکار بچه مثبت و سر به زيرو آروم و با ادب و...مي باشد

دوست بنده ...نه در ظاهر نه در باطن نه طبقه خانوادگي نه از نظر فرهنگي هيچي اينا به هم نمياد نميدونم آقاي همکار پيش خودش چي فکر ميکنه.واقعا نميدونم چي فکر ميکنه که جواب

"نه"دوستمو از چشم من مي بينه و فکر ميکنه من زيرآبشو زدم و تو تصميم دوستم دخيل بودم.
حوصلشو ندارم واسش توضيح بدم که من فقط ازش تعريف کردم و من بودم که دوستمو راضي کردم جواب تلفناشو بده واسه اينکه معتقدم بايد خودشون به نتيجه برسن و نظر ديگران

تاثير نذاره رو تصميمشون.
مهم نيس! نمی دونم چراهر چي ما از خودمون رفتارهاي روشنفکرانه در مي کنيم ديگران درک نمي کنند .
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 22:33  توسط سنجاقك  | 

 

آخر وقت که در شعبه بسته شده بود وهمه تندوتند مشغول مرتب کردن اسناد و بستن حسابا بودیم صدای مشت و لگد ی که به در می خورد اعصاب همه رو خورد کرده بود و
پیش خدمت هم مشغول نظافت بود و مثل هر وقت دیگه که به نفعش نیست خودشو زده بود به نشنیدن،من از همه به در نزدیکتر بودم ولی اونقدر کارم زیاد بود که اگه طرف خودشو می

کشت من از جام تکون نمیخوردم،آقای همکار گفت ببین کیه ،گفتم هر کی باشه وقتی حسابا بسته اس در  رو هم نمیتونی باز کنی فایده نداره،بیخیال خودش میره،آقای همکار گفت اقلا

ببین چیکار داره؟گفتم شرمنده اگه برم 2ساعت باید واسش توضیح بدم که چرا و به چه علت نمیتونم درو باز کنم پس نمیرم،خانوم همکار رفت و از پشت در پرسید چی

میخوای؟خانومه گفت میخواد با رئیس صحبت کنه و وقتی فهمید رئیس جلسه اس معاون رو خواسته بود،معاون هم تو صندوق بود و هر چه ما خودمونو خفه کردیم گفت من کار دارم و

نمیام،خانوم همکار گیر داد که تو برو برو ببین چیکار داره؟خانومه غریبه و لهجه داره و اینا،ما هم حس غریب نوازیمان گل کرد وبه خیال اینکه خودپرداز کارتش را ضبط کرده رفتیم

تا گره از کارش بگشاییم یه خانوم جوون و خوشکل و به ظاهر موجه و موقر بود که تا منو دید گفت خانوم به همکارتو ن هم گفته بودم که میخوام با رئیس یا معاون صحبت کنم،گفتم معاون کار داره و نمیاد ،اصرار کرد که حالا دوباره صداش کنین(نمیدونست معاونمون کیه احتمالا)گفتم باشه پس باید صبر کنی ا کارش تموم شه یه ساعتی طول میکشه،گفت درو باز کن بیام داخل باهاش صحبت کنم گفتم نوچ نمیشه،گفت پس درو باز کن بیام با خودت صحبت کنم گفتم نمیشه از همونجا بگو گفت نمیخوام بقیه بشنون(آدمای پشت خودپردازو می گفت)گفتم من نمیتونم در این زمینه کمکی کنم خلاصه اینکه منو خفه کرد تا حاضر شد بگه چه مرگشه،میگفت غریبه و سه ماهه که اومده اینجا و شوهرش هم رفته شهرستان و دو روز بعد بر می گرده وهمه جور مدرکی همراشه و حاضره گرو بذاره وشماره تلفنشم بده که واسه دو روز بهش پول قرض بدیم،مثل همیشه باور کردم و کلی واسش دل سوزوندم و تو دلم اشک ریختم برگشتم داستانو واسه همکارا تعریف کردم  آقای معاون به شدت مخالف بود و به منم گفت بیا به کارات برس اینا همش دروغه،خانم همکار گفت عمرا یک ریال بده،آقای همکار شونه هاشو بالا انداخت،گفتم من این پولو بهش میدم چون اگه یک درصد هم حرفش راست باشه کمک بزرگی کردم.همکارام بهم خندیدن و آقای معاون از ساده لوحی من کلافه شده بود ومی گفت این یکی از اون ده ها نفریه که هر روز میان و یه داستانی تعریف می کنن و تو باور میکنی و من که مطمئن بودم این با بقیه فرق داره واسه اثبات نظرم برگشتم وبه خانومه گفتم مدارکتو از زیر در بفرست داخل،جا خورد گفت چه مدرکی؟گفتم خودت گفتی مدرک داری،گفت سند ماشینه گفتم همونو نشونم بده با کپی شناسنامه ،مکثی کردو گفت الان میارم و رفت ،از پشت در می دیدمش که داره از خیابون رد میشه ،اونطرف خیابون یه ماشین منتظرش بود ،سوار شدو رفت ودیگه برنگشت.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 15:54  توسط سنجاقك  | 

 

دارم به این فکر می کنم که آیا کسی هست که یه نفر رو اونقدر دوست داشته باشه که حاضر بشه به جای اون بمیره؟هر وقت این ترانه رومیشنوم این سوال و از خودم می پرسم و جوابی جز نه واسش ندارم.دلیلش؟یکی میگه سخت گیری یکی میگه بدبینی ولی من بهش میگم واقع بینی.دلیل هم دارم ،همه دوستام که یه روز با عشق ازدواج کردن و فکر میکردن خوشبخت ترین زوج روی زمینن و حالا به سردی ،بی تفاوتی و یکنواختی رسیدن..شاید بی عقلی باشه ولی من حاضرنمیشم به خاطر چند سال زندگی شاید آروم و عاشقانه همه عمرمو تابود کنم.
حرفام کاملا منطقی و واضح و روشنه اما نمیدونم چرا هیچکی منو نمیفهمه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 19:38  توسط سنجاقك  | 

 

عادت کردم انگار به عذاب دادن خودم که حتی در سخت ترین شرایط روحی نگرانم کسی رو با حرف یا عملم نرنجونم.

کاش می تونستم برای یه بار هم که شده این عادت کوفتیمو کنار میذاشتم و بی پرده بهت می گفتم

دوستت ندارم هیچ که بدم می آید ازت حتی!

خیلی مسخره اس که تمام امروز داشتم به این فکر میکردم که چطوری حرف بزنم و چی بگم که ناراحتت نکنم.

خیلی مسخره اس که کل امروز رو تو فکر وخیال بودم و پکر.اونقدر غرق در این افکار مسخره بودم که وقت بستن کشوی میزم متوجه انگشتام نشدم که بین میز وکشو قرار گرفته بودن ودرد وحشتناکش نتونست منو از خیالاتم بیرون بیاره.

خیلی مسخره اس که نتونستم یه تصمیم درست بگیرم و از حق خودم دفاع کنم.

خدایا به من قدرت وشهامت بده.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 23:23  توسط سنجاقك  | 

 

نمی دونم چطوری میشه که آدم تا ازدواج می کنه یا تو همون دوران نامزدی طرفشو به همه اطرافیانش

حتی به نزدیکترین افراد خانوادش ترجیح میده.

مدام از خودم می پرسم :یعنی منم اینجوری میشم؟

نمی دونم چرا فکر می کنم خیلی با جنبه ام.و نمی دونم چرا فکر می کنم هیچکی مراعات حال منو نمی کنه.و نمی دونم چرا خودم رو درگیر مشکلات همه می کنم و خودمو می کشم تا دیگران راحت باشن.

من هیچی نمی دونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 22:20  توسط سنجاقك 

 

 تلفن رئیس:دیلینگ دیلینگ

رئیس:الو سلااااااااام حاجی جون.نننننکن حاجی نکن نه ن-----کن حاجی هه هه هه(خنده)

نکن حاااجی هه هه هه(دوباره خنده)

 حاجی اگه تویی تا تهش برو ولی بقیه نه!!!!

 

من:اونقدر خندیدم که لپام درد گرفتن.

آقای همکار:چی شده؟به چی می خندی؟کی بود زنگ زد؟چی می گفتن؟

**************************************************************

خداییش آدم هر قدر هم خوب،میتونه با شنیدن این حرفها تصور خوبی داشته باشه؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 22:21  توسط سنجاقك  | 

 

منظورش من بودم وقتی گفت :"محو تماشای تماشایی ترین راز زمین شدم"

هر چند خیلی بی تفاوت بودم و خودمو زدم به اون راه ٬اما خودم که میدونم از حرفش خوشم اومده و فیلم بازی کردم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 0:25  توسط سنجاقك